تبلیغات
جــــــــزیره تــــــ♥ـــــنــــــــ♥ـــــهایی - مطالب داستــــــان کوتـــاه

اینجا فقط واژه می فروشم و سکوت میخرم چه تجارت دردناکی ست تنهایی


درباره وبلاگ


ابزار وبلاگ | آی پک 4
قالب وردپرس | بک لینک
ناریا | یاس تم

مترجم وب با 36 زبان زنده دنیا

سایت خدماتی بیست تولزخبرنامه ی ایمیلی



♥آرشیو♥

♥طبقه بندی♥

♥آخرین پستها♥

♥پیوندها♥

♥پیوندهای روزانه♥

♥صفحات جانبی♥

♥نویسندگان♥

♥ابر برچسبها♥

♥آمار وبلاگ♥


* دختــــgirlــــرخـــspecialــــاص *


داستان بسیار آموزنده “چرخه زندگی” حتما بخوانید

داستان بسیار آموزنده “چرخه زندگی” حتما بخوانید


بقیه ادامه مطلب

نوشته شده توسط : ♛ Hosein ♛
جمعه 18 شهریور 1390-03:22 ب.ظ

قصه برگ و باد (خدا )

آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها

 

تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا


یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم


آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم

                     
وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره


 به خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره


 با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جداشم


ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم


 برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت


غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت


 باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟


 با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه


یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون


 سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون


ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید


 تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید


 بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه


 تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه


  ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد


 به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد


  برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود


 هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود...


نوشته شده توسط : ♛ Hosein ♛
پنجشنبه 17 شهریور 1390-07:55 ب.ظ

داستان عاشقانه جدید انصراف از طلاق برای عشق

 

 

 

 

 

 

فقط یک ماه او را در آغوش گرفتم…

بقیه ادامه مطلب

نوشته شده توسط : ♛ Hosein ♛
پنجشنبه 17 شهریور 1390-05:11 ب.ظ


خدایا با من حرف بزن



مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید .

و سپس دوباره فریاد زد : « با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ، اما مرد باز هم نشنید .

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم .» و ستاره ای به روشنی درخشید ، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد :

« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد :« خدایا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری .»

اما مرد با حرکت دست ، حتی پروانه را هم از خود دور کرد و قدم زنان رفت ....



نوشته شده توسط : ♛ Hosein ♛
پنجشنبه 17 شهریور 1390-05:10 ب.ظ

خراش عشق مادر

یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر...

آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ،سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت ،

این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند.

نوشته شده توسط : ♛ Hosein ♛
پنجشنبه 17 شهریور 1390-05:09 ب.ظ











Online User

ابزار پرش به بالا
فا تولز ، ابزار رایگان وبمسترابزار پرش به بالا
>
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

پشتیبانی

....